خاطرات زندانیان

 تاریخ : 1393/6/11 3134 بازدید 
خاطرات زندانیان

روايتی از شهيد رجايی در زندان قصر

بخش هايی از گفتگو با آقای محمد حجتي کرماني

در زندان هم با شهيد رجائي بوديد؟  بله، ايشان که از اوين به زندان قصر پيش ما آمدند، در اتاق 4 با آقاي بهزاد نبودي بوديم و از مجاهدين هم جدا شده و سفره مان را جدا کرده بوديم. نماز جماعت هم مي خوانديم. يک مامور هم مي آمد و اسم کساني را که در نماز جماعت شرکت کرده بودند، يادداشت مي کرد. تنبيه زندان هاي سياسي اين طور بود که آنها را مي بردند جزو زندانيان عادي. من و شهيد رجائي و چند نفر ديگر را که نماز جماعت مي خوانديم، بردند به زندان عادي. در آنجا هم ماها را در اتاق هاي مختلف پخش مي کردند که باز با هم نباشيم. بعد هم به زندانيان عادي مي گفتند که اينها آدم هاي خطرناکي هستند و با آنها حرف نزنيد. اينها قاتل و قاچاقچي و امثالهم بودند و تابستان ها که با زيرپيراهني مي گشتند، مي ديديم که همه تنشان خالکوبي است. مامورها که بودند، اينها پرخاش مي کردند و فحش مي دادند، ولي وقتي مي رفتند، با ما گرم مي گرفتند و ميوه و غذا مي آوردند و مي گفتند هر فرمايشي داريد بگوئيد و کاملا تحويلمان مي گرفتند و از ما پذيرائي مي کردند. در نماز جماعت معمولا شهيد رجائي جلو مي ايستاد و چون فشار کم شده بود، آقايان به اداي نماز جماعت ادامه دادند، تا وقتي که قضيه صليب سرخ و عفو بين المللي پيش آمد. تخت هاي زندان سه طبقه بود و ما مي رفتيم طبقه سوم و مدتي با شيهد رجائي قرآن مي خوانديم.

تفسير خاصي را مي خوانديد؟ نه، آيه را مي خوانديم و شهيد رجائي هم اطلاعات خوبي داشت و مطالب را خوب بيان مي کرد. يادم هست درباره دعاهاي حضرت امير(ع) تفسيري را از شهيد رجائي شنيدم که فوق العاده با عقل و منطق من جور بود و به قدري در قلبم نشست و تاثير کرد که اثر آن را هرگز از يادم نبردم و کمتر تفسير آن دعا را اين گونه شنيدم. ايشان آيات قرآن را هم خيلي زيبا تفسير مي کرد. يادم هست با هم پينگ پونگ بازي مي کرديم. بعد از ايجاد فضاي باز سياسي آمدند و به ما تشک و بالش و پتوهاي نرم و ميز پينگ پونگ دادند که وقتي نمايندگان عفو بين المللي و صليب سرخ آمدند، زندان ها را به حالت قبل نبينند. وضع غذاي ما هم خوب شده بود.

 

نحوه برخورد شهيد رجائي با فتواي علما در داخل زندان، محل مناقشاتي است. عده¬اي مي¬گويند ايشان سخت پايبند به اجراي اين فتوا بود و عده ديگري معتقدند که ايشان چندان آن را رعايت نمي¬کرد. شما که در زندان قصر، هم زنداني ايشان بوديد، برخوردشان را با فتوا چگونه ديديد؟ من بحثي در اين باره با ايشان نداشتم، ولي سفره ما از مجاهدين کاملا جدا بود و شهيد رجائي دقيقا رعايت مي کرد.

شهيد رجائي جزو مبارزيني بود که خيلي شکنجه شد و در کمتر جايي هم از اين شکنجه ها ياد شده. حتي در يکي از گفت و گوهايي که با يکي از زندانيان سياسي داشتيم، مي گفت من در اتاق بازجويي اي بودم که شهيد رجائي را در آنجا شکنجه مي کردند و ديدم که صداي بازجو مي لرزد. بعد از آنکه شهيد رجائي را بردند، با استيصال گفت: «اين، پدر ما را درآورد از بس مقاومت کرد!» آيا از شکنجه ها و آثاري که بر بدن ايشان مانده بود، در زندان قصر چيزي را به ياد مي آوريد؟  البته مدت ها از شکنجه ايشان گذشته بود. شهيد رجائي بخش اعظم زندانش را در اوين طي کرده بود. و آن اواخر، ايشان را به قصر آوردند. يادم هست که دندان جلوئي ايشان شکسته بود و دکتر يک ميله آهني در آن گذاشته و وصل کرده بود. در اواخر، اوضاع زندان از نظر پزشکي بهتر شده بود. و لذا هر کسي که مي خواست دندانش را معالجه کند، اين امکان تا حدودي فراهم بود. وقتي که ايشان و شهيد باهنر به شهادت رسيدند، جنازه ها زغال شده بود و نمي شد تشخيص داد که کداميک شهيد رجائي است و کداميک شهيد باهنر و اين مسئله مطرح شد که آيا ايشان دندان فلزي داشته اند و معلوم شد که اين فلز باقي مانده است، منتهي نکته جالب اينجاست که زماني که با شهيد باهنر زندگي مي کرديم، گمانم در سال 43  بود که با ايشان به قم رفتيم. در هنگام بازگشت، اتوبوس ما به شدت تصادف کرد و همه ما دهانمان به ميله صندلي جلو خورد و لب اغلب مسافران چاک برداشت و دندان جلوئي شهيد باهنر شکست. در ميدان شوش پياده شديم و به درمانگاه رفتيم تا زخم ها را بخيه کنيم. دندان شهيد باهنر، سياه شد و ايشان ناچار شد آن را معالجه کند و براي دندان ايشان هم ميله فلزي کار گذاشتند و لذا پس از شهادت، تشخيص جنازه آن دو از هم بسيار دشوار شده بود.

شهيد رجائي از شکنجه هائي که تحمل کرده بود، حرفي نمي زد. هنگامي که فضاي باز سياسي ايجاد شد، شاه به خبرنگاران خارجي گفته بود دستور داده ام که از اين به بعد، ديگر کسي را شکنجه ندهند، معلوم مي شود که تا آن موقع شکنجه مي دادند! اولين گروهي که براي بازديد از اوضاع آمد، از طرف دربار بود. اينها نشستند و آثار شکنجه را در کف پا و بدن زنداني ها ديدند. از صليب سرخ هم آمدند و اين آثار را ديدند. ما موقعي در زندان بوديم که فصل شکنجه گذشته بود و آن قدر وضعمان خوب شده بود که برايمان ميز پينگ پونگ آورده بودند و من و شهيد رجائي بازي مي کرديم. در فضاي باز سياسي يک رفاه نسبي براي زنداني ها فراهم شده بود. آشپزخانه را دست خودمان داده بودند. قبلا آشپزخانه غذاي بسيار نامطبوعي داشت و غذاها پر از سنگ و پوست گاو و گوسفند بود، ولي در چند ماه آخر که خودمان آشپزخانه را دست گرفتيم، غذا بسيار مطبوع بود و خلاصه اينکه خيلي خوش گذشت!

منبع: ماهنامه شاهد ياران، شماره 39

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روايتی از فرخي يزدي در زندان قصر

در همين زندان قصر بود که با فرخي آشنا شدم. ما هر دو در بند 2 زنداني بوديم. بند 2 سابقه بدي داشت. در آغاز افتتاح زندان قصر اين تنها بندي بود که اختصاص به زندانيان سياسي داشت و از اين رو مورد حراست ويژه اي قرار مي گرفت. زندانيان آن در هر سلول يک يا دو نفر بيشتر نبودند، اما چند سال بعد وقتي ما را به اين بند آورند در هر سلول سه و گاهي چهار نفر را جاي دادند، جز دو سلول که فقط يک زنداني در آن بود، يکي از آنها فرخي و ديگري که روبه روي آن قرار داشت حبيب الله رشيديان پدر رشيديان هاي معروف در زندان بود. من در سلول چسبيده و ديوار به ديوار سلول رشيديان زنداني بودم، يعني تقريبا رو به روي سلول فرخي.

از سابقه بد بند 2 اينکه تيمورتاش را نيز ابتدا در همين بند زنداني مي کنند، منتها براي اينکه کاملا از زندانيان ديگر جدا باشد چهار اتاق ته اين بند را با ديواري از بقيه جدا مي کنند. بدين سان سلول رشيديان که پيش از آن بنا به گفته زندانيان قديمي در ميان بند قرار داشته بود در انتهاي بند يعني چسبيده به آن ديوار واقع مي شود. اما در آن چهار اتاقي که جدا کرده بودند نخست تيمورتاش و سپس سردار اسعد را مي کشند و بعد پنجره هاي دو تا از سلول ها را مي بندند و تبديل به سياه چال مي کنند تا متخلفان از مقررات زندان را در آنجا به مجازات برسانند.

اين بود سابقه شوم بند 2 زندان قصر و جاي دادن فرخي در اين بند و در سلولش که مجاور قتلگاه تيمورتاش و سردار اسعد بود. احتمالا اين محل براي زنداني کردن فرخي هشداري بود به وي تا مواظب دهان خود باشد والا به سرنوشت آنها گرفتار خواهد شد.

اما فرخي ساده تر و بي باک تر از آن بود که به اين هشدارها توجه کند. او مرتبا جلوي زندانيان ديگر، نظام ديکتاتوري را مورد انتقاد قرار ميداد و سرنگوني آن را پيش بيني مي کرد. به اين هم اکتفا نمي کرد و اعتراض خود را به صورت غزل و رباعي و غيره مي سرود و در ميان زندانيان پخش مي کرد غافل از اينکه جاسوسان اداره زندان آنها را گزارش مي دهند و پرونده فعاليت هاي او در اداره سياسي مرتبا قطورتر مي شود.

سرانجام هم يک غزل که به مناسبت عروسي وليعهد (محمدرضا) و فوزيه و آغاز جنگ جهاني دوم سروده بود کار را تمام و حکم قتل او را صادر کرد.

روزي که فرخي را براي تهيه مقدمات قتلش به زندان موقت بازگرداندند تقريبا همه ما و شايد خودش آن را پيش بيني مي کرديم. وقتي اثاث مختصر او را از سلولش بردند من به سلول خالي او رفتم. باور کنيد تمام ديوارهاي سلول از شعر و غزل سياه شده بود. اما آنچه مرا بيش از همه تکان داد رباعي زير بود:

هرگز دل ما ز خصم در بيم نشد

در بيم ز صاحبان ديهيم نشد

اي جان به فداي آنکه پيش دشمن

تسليم نمود جان و تسليم نشد.

(برگرفته از سايت آفتاب، بخش ادبيات و شعر، دو سال با فرخي يزدي در زندان قصر)






  نظرات